محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

648

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

گفت اگر تو باز نيايى مرا بخواهند كشتن اين مردمان . مالك باز آمد و گفت : اى مردمان ، شرم نداريد كه به قول فاسقان فريفته شديد و بر امير المؤمنين بيرون آمديد ، و ندانيد كه ايشان شما را همى فريفتند . ايشان گفتند ما با آن كس كه او ما را به كتاب خواند نتوانيم حرب كردن ، و شما را نيز همداستان نباشيم كه حرب كنيد تا ايشان دست از حرب باز داشتند . پس على اشعث بن قيس را گفت بگوى كه ما را به كدام آيت همى خوانند . پس اشعث بن قيس پيش معاويه رفت و گفت : على همى گويد كه ما را به كدام آيت همىخوانيد ؟ معاويه گفت : بدان آيت كه من بيرون آرم بسنده نبود . يك تن را از عراق و يك تن را از شام بيرون كنيم تا اين آيت بيرون آرند ، و بدان كار كنيم . پس معاويه عمرو بن العاص را بيرون كرد و على عبد الله بن عبّاس را . و عمرو بن العاص گفت : [ ما عبد الله را نخواهيم كه ] هيچكس بر على نزديكتر از عبد الله بن عبّاس نيست ، [ بو موسى اشعرى را نامزد كن كه اين كار او است . على گفت : من هيچ كس ندارم جز عبد الله را كه ] بو موسى دير است كه با ما به تعصّب است . اهل عراق گفتند ما جز بو موسى را نخواهيم . پس همه مردم بر بو موسى اتفاق كردند . على گفت : * ( لا راى لمن لا يطاع . ) * پس كس فرستادند و بو موسى را بياوردند كه بو موسى آنجا حاضر نبود . و صلحنامه بنوشتند بر على رضى الله عنه و بر معاويه كه هر چه بو موسى و عمرو بن العاص بگويند ايشان بر آن كار كنند . و بر اين اتّفاق هشت ماه زمان كردند . پس مالك را گفتند خط خويش اندر افگن . مالك گفت : من اين نپسندم و خط نداد . به نزديك على آمدند و گفتند مالك اين نمىپسندد . على گفت : من نيز نپسندم . پس ستم كردند و خط از على بستدند . پس گفتند هر كسى باز جاى خويش شوند تا هشت ماه برآيد . و معاويه و على افزون از چهار صد مرد با خويشتن ندارند . پس على رضى الله عنه بفرمود تا كشتگان كوفه را دفن كردند ، و با لشكر خويش روى به كوفه نهادند . چون به كوفه رسيد ، بانگ و خروش و نعرهء زنان شنيد . گفت : اين چه بانگ است ؟ گفتند زنانى را كه كس ايشان بكشته اند خروش و بانگ مىدارند . گفت : خاموش كنيدشان . گفتند ما نتوانيم ايشان را خاموش كردن كه هيچ خانه اى نيست كه يك دو تن را از